31.7.11

شمسانه . سه

گفت هارون‌الرشید که این لیلی را بیاورید تا من ببینمش که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت، و از مشرق تا مغرب قصه‌ی عشق او را عاشقان آینه‌ی خود ساخته‌اند.

خرج بسیار کردند و حیله‌ی بسیار و لیلی را بیاوردند. به خلوت در آمد خلیفه شبانگاه، شمع‌ها برافروخته، درو نظر می‌کرد ساعتی، و ساعتی سر پیش می‌انداخت.

با خود گفت که در سخنش در آرم، باشد که به واسطه‌ی سخن در روی او آن چیز ظاهرتر شود. رو به لیلی کرد و گفت: لیلی تویی؟

گفت:‌بلی، لیلی منم؛ اما مجنون تو نیستی! آن چشم که در سَر مجنون است در سَر تو نیست.

مرا به نظر مجنون نگر. محبوب را به نظر محب نگرند که یحبهم.

خلل از این است که خدا را به نظر محبت نمی‌نگرند، به نظر علم می‌نگرند، و به نظر معرفت، و نظر فلسفه!

نظر محبت کار دیگر است.

شمسانه . دو

کسی}گنجنامه‌ای یافت. حضرت بدو فرمود: به فلان دروازه بیرون روی، قبه‌ای(1) است، پشت بدان قبه کنی، و روی به قبه کنی، و تیر بیندازی؛ هرجا تیر بیفتد گنجی است. رفت و انداخت، چندان که عاجز شد؛ نمی‌یافت. و این خبر به پادشاه رسید. تیراندازانِ دورانداز، انداختند، البته اثری ظاهر نشد. چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که نفرمودیم که کمان را بکش.
آمد، تیر به کمان نهاد، همان‌جا پیش پای او افتاد.

چون عنایت در رسید، خُطوتان و قد وصل. (2)

اکنون به عمل چه تعلق دارد؟ به ریاضت چه تعلق دارد؟ هر که آن تیر را دورتر انداخت، محروم‌تر ماند. از آن‌که خطوه‌ای می‌باید به گنج برسد. خود چه خطوه؟ آن خطوه کدامست؟ من عرف نفسه، فقد عرف ربه.

آن که اماره نامش کرده‌اند، او مطمئنه است.

1- قبه: گنبد

2- خطوه: گامی که سالک در راه طریقت بر می‌دارد.


به فتح فیه ما فیه . هشت

اگر هزار دزد بیرونی بیایند در را نتوانند باز کردن تا از اندرون دزدی یار ایشان نباشد. هزار سخن از بیرون بگوی تا از اندرون مصدقی نباشدسود ندارد. همچنانک درختی را تا در بیخ او تری نباشد اگر هزار سیل آب برو ریزی سود ندارد. اول آنجا در بیخ او تری بباید تا آب مدد او شود.

اگر همه عالم نور گیرد تا در چشم نوری نباشد، هرگز آن نور را نبیند.

پنجاه و شش

به فتح فیه ما فیه . هفت

عاشق دلیل نتواند گفتن بر خوبی معشوق

و هیچ نتواند در دل عاشق دلیل نشاندن که دال باشد بر بغض معشوق

پس این‌جا

دلیل

کار ندارد.

این‌جا طالب عشق می‌باید بودن.


به فتح فیه ما فیه . شش

بینایی می‌باید حاصل کردن، بعد از آن نظر کردن و نیز چون بینایی حاصل شود هم کی تواند دیدن تا ایشان را نباید.


30.7.11

به فتح فیه ما فیه . پنج

در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه‌ای و صنعتی و منصبی و تحصیل به نجوم و طب و غیرذالک می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند زیرا آنچ مقصودست به دست نیامده است. آخر معشوق را دلارام می‌گویند یعنی که دل به وی آرام گیرد پس به غیر چون آرام و قرار گیرد. این جمله خوشی‌ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پای‌های نردبان جای اقامت و باش نیست؛ از بهر گذشتن است. خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پای‌های نردبان عمر خود را ضایع نکند.

شصت و چهار