31.7.11

شمسانه . سه

گفت هارون‌الرشید که این لیلی را بیاورید تا من ببینمش که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت، و از مشرق تا مغرب قصه‌ی عشق او را عاشقان آینه‌ی خود ساخته‌اند.

خرج بسیار کردند و حیله‌ی بسیار و لیلی را بیاوردند. به خلوت در آمد خلیفه شبانگاه، شمع‌ها برافروخته، درو نظر می‌کرد ساعتی، و ساعتی سر پیش می‌انداخت.

با خود گفت که در سخنش در آرم، باشد که به واسطه‌ی سخن در روی او آن چیز ظاهرتر شود. رو به لیلی کرد و گفت: لیلی تویی؟

گفت:‌بلی، لیلی منم؛ اما مجنون تو نیستی! آن چشم که در سَر مجنون است در سَر تو نیست.

مرا به نظر مجنون نگر. محبوب را به نظر محب نگرند که یحبهم.

خلل از این است که خدا را به نظر محبت نمی‌نگرند، به نظر علم می‌نگرند، و به نظر معرفت، و نظر فلسفه!

نظر محبت کار دیگر است.

No comments:

Post a Comment