آوردهاند که دو دوست مدتها با هم بودند. روزی به خدمت شیخی رسیدند،
شیخ گفت:چند سال است که شما هر دو هم صحبتید؟
گفتند:چندین سال.
گفت: هیچ میان شما در این مدت منازعتی بود؟
گفتند: نی، الا موافقت.
گفت: بدانید که شما به نفاق زیستهاید؛ لابد حرکتی دیده باشید که در دل شما رنجی و انکاری آمده باشد به ناچار.
گفتند: بلی.
گفت: آن انکار را به زبان نیاوردید از خوف.
گفتند: آری.
غرض از حکایت، معاملهی حکایت است نه ظاهر حکایت، که دفع ملالت کنی به صورت حکایت،
بلکه دفع جهل کنی.
دویست و هفتاد و سه
No comments:
Post a Comment