7.8.11

شمسانه . شش

...اگر چنین بیداری دل دارد تا بخسبد، و اگر نیست زنهار خوابست بر ره‌گذر سیل. هم اگر خفته باشد سهل باشد، یکی در پهلوش زنند بیدار شود و اگر نشود دیگرش بر سر زنند و اگر نشود ریشش برکنند، همچنین چشم باز کند. چون بیدار شود و از دور سیلش بنماید، از بیم سیل درد ریش ازو برود، در پای او افتد. اما آن‌که خواب گران دارد، نیم گلوش بریده باشد دشمن، هنوز چشم باز نکرده باشد. چون چشم باز کند او باقی بریده باشد.

...

... یکی زر داشت بر میان، و آن یکی مترصد می‌بود که او بخسبد تا زخم بزندش... چون به منزل آخرین رسید ازو نومید شد. گفت:مرد بیدار است، اگر در بیداری برو قصد زخم کنم، باشد که از روی بیداری تدارکی اندیشیده باشد. حال را او را کم گیرم، با او لاغی بکنم، گفت: خواجه چرا نمی‌خسبی؟ گفت:چرا خسبم؟ گفت: تا سنگی بر سرت زنم، سرت را بکوبم، و زرت برگیرم؛ گفت: راست می‌گویی؟ اکنون بدین دل خوش بخسبم.

اکنون یکی در میان راهی با خطری خفته است. یکی آمد از بندگان خدای او را بیدار کرد، اما آن خفته نسبت با او خفته است؛ اگر تو را صفت این خفته بگویم نومید شوی از خویش،

نگویم تا نومید نشوی.

نومید مشو که امیدهاست.

صد و سی و سه

No comments:

Post a Comment