12.8.11

شمسانه. دوازده

واعظ شهر برآمد بر سر تخت که:...الرحمن علی العرش استوی و قوله...

و می‌گفت وای بر آن کس که خدای را بدین صفت تشبیه نکند، و بدین صورت نداند، عاقبت او دوزخ باشد، اگرچه عبادت کند...

همه جمع را گرم کرد بر تشبیه و ترسانید از تنزیه.

به خانه‌ها رفتند با فرزندان و عیال حکایت کردند، و همه را وصیت کردند که خدا را بر عرش دانید، به صورت خوب، دو پا فروآویخته، بر کرسی نهاده، فرشتگان گرداگرد عرش! که واعظ شهر گفت: هرکه این صورت را نفی کند ایمان او نفی است. وای بر مرگ او، وای بر گور او، وای بر عاقبت او.

هفته‌ی دیگر واعظی سنی غریب رسید... که هرکه صورت گوید هرگز از دوزخ نرهد. هرکه مکان گوید وای بر دین او، وای بر گور او.

مردم سخت ترسیدند و گریان و ترسان به خانه‌ها بازگشتند. آن یکی به خانه آمد، افطار نکرد. به کنج خانه سر بر زانو نهاد...

زن آمد پیش او نشست، گفت: خواجه خیرست، طعام سرد شد، نمی‌خوری؟ کودکان را زدی و راندی، همه گریانند.

گفت: برخیز از پیشم که مرا سخن فراز نمی‌آید. آتشی در من افتاده است.

گفت: بدان خدای که بدو امید داری که در میان نهی که چه حال است؟

مرد را رقت آمد و گفت:چه کنم، ما را عاجز کردند، به جان آوردند. آن هفته آن عالم گفت: خدای را بر عرش دانید، هر که خدای را بر عرش نداند کافرست و کافر بمیرد. این هفته عالمی دیگر بر تخت رفت، که هر که خدای را بر عرش گوید یا به خاطر بگذراند به قصد که بر عرش است یا بر آسمان است، عمل او قبول نیست. ایمان او قبول نیست... اکنون ما کدام گیریم؟ بر چه زییم؟ بر چه می‌ریم؟ عاجز شدیم!

زن گفت: ای مرد هیچ عاجز مشو، و سرگردانی میندیش، اگر بر عرش است و اگر بی‌عرش است، اگر در جای است و اگر بی‌جای است، هرجا که هست عمرش دراز باد! دولتش پاینده باد!

تو درویشی خویش کن و از درویشی خود اندیش.

صد و هفتاد و شش

No comments:

Post a Comment