30.8.11

شمسانه. بیست و پنج

آن یکی یک را پرسید که فلان مرد اهل است؟

گفت:پدرش اهل بود، فاضل بود.

گفت: از پدرش نمی‌پرسم، از وی می‌پرسم.

گفت:پدرش سخت اهل بود.

گفت: نمی‌شنوی چه می‌گویم؟

گفت: تو نمی‌شنوی. من می‌شنوم، کر نیستم، می‌دانم چه می‌پرسی.

بازآی کز آن‌چه بودی افزون باشی

ور تا به کنون نبودی افزون باشی

آنی که به وقت جنگ جانی و جهان

بنگر که به وقت آشتی چون باشی

دویست و سی و چهار

شمسانه. بیست و چهار

می گوید که من نخواهم که پشه‌ای از من کوفته شود و بیازارد

و خدا را و بنده‌ی خدا را می‌آزارد

و هیچ پای نمی‌دارد.

دویست و سی و سه

26.8.11

شمسانه. بیست و سه

آخر سنگ‌پرست را بد می‌گویی، که روی سوی سنگی یا دیواری نقشین کرده است

تو هم رو به دیواری می‌کنی!...

تو فهم نمی‌کنی، آخر کعبه در میان عالم است

چو اهل حلقه ی عالم جمله رو با او کنند،

چون این کعبه را از میان برداری، سجده‌ی ایشان به سوی دل همدگر باشد،

سجده‌ی آن بر دل این،

سجده‌ی این بر دل آن!

دویست و بیست و چهار

شمسانه. بیست و دو

بر بعضی لباس فسق عاریتی است

بر بعضی لباس صلاح

دویست و بیست و سه

25.8.11

شمسانه. بیست و یک

ترا از قِدَم عالم چه؟

تو قِدَم خویش معلوم کن، که تو قدیمی یا حادث؟

این قدر عمر که تو را هست، در تفحص حال خود خرج کن، درتفحص قِدَم عالم چه خرج می‌کنی؟

شناخت خدا عمیق است! ای احمق، عمیق تویی.

اگر عمیقی هست، تویی.

تو چگونه یاری باشی که اندرون رگ و پی و سر یار را چون کف دست ندانی؟

دویست و بیست ویک

شمسانه. بیست

قزوینی شنید که ملحد آمد.

زود مادر را نهاد و سر فرو برید!

گفتند: آخر حق مادری؟

گفت: تا ملحدان بدانند که محابا نیست.

ملحد آن دید، گفت:او از من ملحدتر است، من هرگز این نکردمی!

دویست وبیست